زمان به من اموخت : که دست دادن معني رفاقت نيست ، بوسيدن قول ماندن نيست ، و عشق ورزيدن ضمانت تنها نشدن نيست
+ نوشته شده در سی و یکم شهریور 1385ساعت 11  توسط پدرام
|
نميدانم زندگي اين دنيا چقدر به گم كردن و پيدا كردن مربوط است ولي بي گمان هر كس گمشده اي دارد. خدا تنها كسي است كه با گمشده ي من رازها دارد. وعده ي لحظه ي باور هنوز در گوشم نجوا ميكند. در لحظه ي باورت نميدانم كدام راه بيراهه را بي پروا بنگرم!!!كاش ميتوانستم در يك لحظه باورت كنم!! قسم به همان باور در آن لحظه از خوشي خواهم مرد.......
+ نوشته شده در بیست و ششم شهریور 1385ساعت 9  توسط پدرام
|
خواستم ديگر عاشق نباشم . خواستم رنگ عشق را از زندگيم پاک کنم . خواستم دل ببرم از هر آنچه با عاطفه نسبتی دارد . اما ... چقدر سخت است دوست داشتن و فراموش کردن ! چقدر تلخ است طعم عشق چشيدن و ترک آن ! چقدر مشکل است دل سپردن و دل بريدن !
+ نوشته شده در یازدهم شهریور 1385ساعت 13  توسط پدرام
|
آنكه عاشق تراست در را محكم مي كوب دو به اهل خانه نزديك تر است، آن كه در را آهسته مي كوبد غريبه اي ست كه قصد آشنايي دارد اما بدان آنكه پشت در منتظر است از همه عاشق تر است
+ نوشته شده در هفتم شهریور 1385ساعت 1  توسط پدرام
|
کاش تو اي آسمان من ، دل آبيت ابري شود و از گونه هايت اشک بريزد تا شايد قطره اي از اشکهايت بر گونه هاي من بريزد تا احساس آرامش و عاشقي کنم
+ نوشته شده در هفتم شهریور 1385ساعت 1  توسط پدرام
|