غرورت را به خاطر دل کسي که دوستش داري بشکن ولي هيچ وقت دل کسي را که دوستش داري به خاطر غرورت نشکن
+ نوشته شده در سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 11  توسط پدرام
|
زيباترين قاصد عشق سلام باز هم امروز برگي ديگر از تقويم ، بي حضور شانه هاي پر محبتت ورق خورد تا مرا در عمق دلتنگي هايم مدفون سازد ... مي دانم که مرگ خنده هايم را از فرسنگ ها دورتر مي بيني و نيک مي دانم که بر گور خنده هايم هاي هاي مي گريي ؛ اما از اينهمه ماتم و درد چه سود ؟! چگونه مي توان با گريستن فاصله ها را شکست ؟ چگونه مي توان با صبورانه چشم به در دوختن از نبودني تلخ بودني آسماني متولد ساخت
+ نوشته شده در سی ام اردیبهشت 1385ساعت 10  توسط پدرام
|
آخرين تپش در قلبم تويي اي نازنينم آخرين اشك بر روي گونه هاي خيسم تو هستي.تو آخرين عشق در پيكر بي جانم هستي آخرين اميد در ميان همه ي نا اميديم هستي تو آخريني و من هنوز درابتداي راه تو .تو آخرين موج در درياي طوفاني و من هنوز بسان قايقي سر شكسته از امواج در ابتداي ساحل تو آخرين قله اي من هنوز تپه اي در ميان صحرايم آخرين ديدار تويي من هنوز در انتظار لحظه ي ديدار بي خوابم
+ نوشته شده در بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 12  توسط پدرام
|
افسوس آن زمان كه بايد دوست بداريم كو تاهي مي كنيم آن زمان كه دوستمان دارند لحبازي مي كنيم و بعد ........... براي آنچه از دست رفته آه مي كشيم .!
+ نوشته شده در بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 12  توسط پدرام
|
خدايا ! وقتي كه دل گرفته وغمدار است وقتي همه دوستان دشمنند وقتي سوختن تنها علاجش ساختن است وقتي دوست داشتن پايانش از ياد بردن است وقتي در همه راهها چاهي پنهان است وقتي اسمان بالاي سرت از دود دلهاي گرفته سياه است به چه مي توان خود را دلخوش كرد؟ پس نوميدانه به سوي تو چشم دوخته ام تا دستم بگيري و از اين ظلمت رهايي ام بخشي چرا كه عمريست پس كوجه هاي خيالم قدم مي زنم و ترا نمي يابم صدايم كن قبل از انكه به انتها برسم
+ نوشته شده در بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 13  توسط پدرام
|
عشق ایستادن زیر باران و خیس شدن با هم نیست. عشق انستکه یکی برای دیگری چتری شود و او هیچ و قت نداند که چرا خیس نشد .....
+ نوشته شده در بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 11  توسط پدرام
|
اروم بگو خدایا من عاشقه توام .و به تو نیاز دارم .همینک به قلبم بیا....
+ نوشته شده در بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 11  توسط پدرام
|
يکی با يک نگاه از دیگری خوشش مياد ... و عشق از طرف اون شروع ميشه ... تا جايي که زندگيش رو پاي عشقش ميذاره ... اما یکی باور نميکنه ... چون يک چيزهايي ديده و شنيده... تا یکی مياد دیگری رو باور کنه ، یکی دلسرد.خسته ميشه ... ميره .چون عشقي وجود نداشت!! تا همدیگرو بشناسند !
+ نوشته شده در پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 13  توسط پدرام
|
ديدي تا حالا اگر کسي رو دوست داشته باشي دلت نمياد اذيتش کني؟ دلت نمياد شيشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکني؟ دلت نمياد ازش پيش خدا شکايت کني حتي اگر بره و همه چيزو با خودش ببره... حتي اگر از اون فقط هاي هاي گريه ي شبانت بمونه و عطر اخرين نگاهش... حتي اگر بعد از رفتنش پيچک دلت به شاخه نازک تنهايي تکيه کنه ديدي؟هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسي از کنارت رد ميشه که بوي عطرش رو ميده چه حالي ميشي؟ بر ميگردي و به اون رهگذر نگاه ميکني تا مطمئن بشي خودش نبوده ....
+ نوشته شده در پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 6  توسط پدرام
|
چقدر عجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه تا فرياد نکشي کسي به طرفت بر نمي گرده تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري کسي تورو نمي بخشه
....
+ نوشته شده در دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 13  توسط پدرام
|
میخوای به کسی غلبه کنی ! به حرفاش گوش بده . و با کاراش سازش کن.....
+ نوشته شده در نهم اردیبهشت 1385ساعت 5  توسط پدرام
|
تنهايي به همين سادگي ! او رفته است و همه چيز تمام شده است . مثل يک ميهماني که به آخر مي رسد و تو به حال خود رها مي شوي چرا غمگيني؟ اين رسم زندگي است تو نمي تواني آن را تغيير دهي ...
+ نوشته شده در هفتم اردیبهشت 1385ساعت 14  توسط پدرام
|
عاشق کسي باش که لايق عشق است،نه کسي که تشنه ي عشق است، چرا که تشنه ي عشق روزي سيراب ميشود.....
+ نوشته شده در هفتم اردیبهشت 1385ساعت 14  توسط پدرام
|
زندگي چيست؟ درک کردن هم ديگه؟ سکوت! يا اعتراض! اعتراف!بي تفاوت بودن ؟احساساتي شدن ؟و يا اونيکه هستي؟.....زندگي جز يک بازي بيش نيست.که اينقدر مي انديشيم به ان..
+ نوشته شده در هفتم اردیبهشت 1385ساعت 13  توسط پدرام
|
عشق ان نيست که همديگه را لمس کني . و عشق ان نيست که به هم بي انديشي .عشق چيزيست که ما تحمل ان را نداريم . عشق نه لمس کردن است و نه حس کردن. به همين خاطر که عشق را از ما گرفتن ...و کسي هم نميتونه عاشق بشه....
+ نوشته شده در هفتم اردیبهشت 1385ساعت 1  توسط پدرام
|
انسان برای چی افریده شد؟ برای اینکه جور هم و بکشند ؟ یا خاطر های همدیگرو درک کنند؟
+ نوشته شده در هفتم اردیبهشت 1385ساعت 1  توسط پدرام
|
انسان افریده شد برای زندگی .ولی زندگی بازی شد برای انسان.انسان دشمن هم شد چه زود! فراموش کردیم انچه بودیم.و چه زود از هم دیگه دور میشویم.....
+ نوشته شده در هفتم اردیبهشت 1385ساعت 1  توسط پدرام
|