تبليغاتX
پدرام

پدرام

ادم راستگو همیشه بچه است

کنفکسیوس

در میان صحبت.... اونیکه نمی فهمد !  می خندد....
+ نوشته شده در  سی ام دی 1384ساعت 18  توسط پدرام  | 

جودان کاریش

خردمند عمل نمیکند ...
+ نوشته شده در  سی ام دی 1384ساعت 18  توسط پدرام  | 

ماریو اسکانسرتی

سعی کن کسی را برای دوستی انتخاب کن . که انقدر قلبش بزرگ با شه که نخوای برای اینکه تو قلبش جا بگیری  خودتو کوچک کنی...
+ نوشته شده در  بیست و نهم دی 1384ساعت 11  توسط پدرام  | 

کریس مونتان


 من از هر ضربه ي قلبم شنيدم که بي عشق ارزشي دنيا ندارد من از هر ضربه قلبم شنيدم که بي عشق زندگي معنا يي ندارد

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم دی 1384ساعت 11  توسط پدرام  | 

اریل بونتی

قلبم محكوم شد به شكستن ... غرورم محكوم شد به خرد شدن ... احساسم محكوم شد به بازي گرفته شدن ... دلم محكوم شد به تير خوردن ... چشمانم محكوم شدند به باريدن ... خاطراتم محكوم شدند به فراموش شدن ... و اما عشقت محكوم شد كه اسير بشود در ميان قطره قطره خونم ... در ميان جاي جاي قلبم ... و در ميان تكه تكه هاي قلب تكه تكه ام

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم دی 1384ساعت 11  توسط پدرام  | 

اسکندر مقدونی

زندگی یعنی ۳ چیز !!   اعتراف ..  اعتراض..و سکوت...
+ نوشته شده در  بیست و هشتم دی 1384ساعت 17  توسط پدرام  | 

شکسیپر

ادمها ۳ دسته هستند...  گروهی  بزرگ افریده شدن ..و گروهی بزرگی را به خود می بندند ! گروهی هم بزرگی را به دست می اورند...
+ نوشته شده در  بیست و هشتم دی 1384ساعت 9  توسط پدرام  | 

بار بارا مار گتی

در زندگی  د و  چیز را بیاموز ........دیر عاشق شدن و زود  فراموش نکردن
+ نوشته شده در  بیست و سوم دی 1384ساعت 9  توسط پدرام  | 

سقراط

سکوت میکنم !  ولی از سکوت چیزی نمی فهمم.چون در سکوت فقط دیگران راضی هستن نه من و سکوت.............
+ نوشته شده در  بیست و دوم دی 1384ساعت 23  توسط پدرام  | 

برداشته شده از کتاب (روباه قهوه ای)

 تو غربت نگاه من ترانه هام آتيش گرفت براي تو اي عشق من!عمر دوباره اي گرفت قسم به برفاي سفيد بگو گناه من چي بود كه رفتي و شدي برام يه قصه ي بود و نبود مخمل برفاي سفيد رو گونه هات نشسته بود وقتي كه ميگفتي دلت يه لحظه عاشقم نبود روزاي سرد و بي نفس چه زود برام تكراري شد از اون روزي كه رفتي تو هيشكي برام توهم نشد ميخوام صدات كنم ولي اينو ميدونم كه ديره اسمت نشسته بي ريا رو لباي يكي ديگه قدم قدم تو جاده ها به عشق تو راهي شدم
+ نوشته شده در  هجدهم دی 1384ساعت 9  توسط پدرام  | 

جبرئیل با رانگیلا

میدونی چرا وقتی میخوای بری تو رویا چشماتو میبندی؟ وقتی میخوای گریه کنی ! یا میخوای فکر کنی ؟ حتی وقتی که میخوای کسی را به بوسی چشماتو میبندی؟ چون قشنگترین چیز های این دنبا قابل دیدن نیست...
+ نوشته شده در  هجدهم دی 1384ساعت 9  توسط پدرام  | 

سارا اناکیسیس

میدونی  حرف عشق چیست؟  به هم رسیدن  یا مردن....
+ نوشته شده در  یکم دی 1384ساعت 14  توسط پدرام  |